أحمد السباعي (مترجم: رسول جعفريان)
78
تاريخ مكة (از آغاز تا پايان دولت شرفاى مكه "1344 ق")
مسائل اجتماعى و عقلى برخى از مورّخان ، مكه را در حدّ قبايلى كه در ساير مناطق عربى بودند قرار مىدهند . برخى ديگر آنجا را سكونتگاهى بسان ديگر محلهاى استقرار عربها و داراى يك سرنوشت مىدانند . اما اندكى تأمل ما را با نتيجهاى جز اين مىرساند . قرآن بيش از يك بار آن شهر را « امّالقرى » ناميده و اين به تفاوت اين منطقه با مناطق ديگرى اشاره دارد كه در حوالى جزيرةالعرب قرار دارند . قرآن از مفاهيم خاصى در گفتگوى با اين مردم سخن مىگويد كه كسى كه باور دارد ، تصور نمىكند آن معانى با مكه بيگانه باشد . خداوند از مِشكات ، مصباح ، شيشه ، و نيز مساكنى كه به آنها عروج مىكنند و از انواع عطرها مانند كافور ، زنجبيل و مسك و همچنين از ابزارها و اثاثيهء رفاهى مانند بالشت ، فرش ، تخت ، فرشهايى از نخ ديبا و جامههاى ابريشمين از نوع نازك و ستبر و انواع ظروف نقره مانند بلورها و جام ها و نيز انواع زيورها مانند مرجان و لؤلؤ ياد كرده است . همينطور از كاغذ ، كتابها ، سجلّات ، صُحُف ، قلمها و مداد نام برده شده و در بسيارى از آيات به مس ، آهن ، گِل پخته ، قدحهاى زرين و كاسههاى بزرگ حوض مانند و ديگهاى سنگين اشاره دارد . هيچ كس نمىتواند بگويد كه قرآن با كلمات و مفاهيمى با مردم سخن گفته است كه آنان معانى آنها را درك نمىكردند ، يا به مفاهيمى اشاره مىكند كه براى آنان بيگانه است . بنابراين بايد گفت كه جامعهء آنان ، اين مفاهيم را چندان كه با آنها درآميخته ، مىشناخته است . در اين باره ، دلايلى وجود دارد كه مىتواند آن تصور وهمگونهء مورّخان را پاسخ دهد . ادلهاى كه نشان مىدهد مكهء آن دوره ، برخى از نشانههاى تمدنى را كه ويژهء خودش بوده و در آن مىزيسته ، در خود داشته است . در اين مطالب چيز شگفتآورى نيست . قريشىهاى مكّى ، به يمن ، شام ، فارس ، هند ، مصر و حبشه مىرفتند و در سفرهاى خود از قصرهاى استوار ، آباد و بزرگ و تمدنهاى رنگارنگ آگاه مىشدند ، تمدنهايى كه هر كدام از آنها به نوعى و رنگى جلوه كرده بود . بنابراين نبايد از اين كه از هر كدام از آن تمدنها نشانى در مكه و در